. . . و در آغاز اندیشه
پر از نفرت پر از خوارم،
پر از ایمان و ایثارم،
پرم از جمع این اضداد
چه گویم . . .
هر چه بادا باد . . .
صفر
سفر را بی تو آغاز کردم . . .
آندم که تو را ببینم،
اول چیزی که که از تو خواهم خواست
آدرس نزدیکترین پمپ بنزین است .
یک
میروم تا مرز آینه
آنسوی کوی تردید و گله،
بر سکوی پرواز می ایستم،
و رویای ستارگان در دستم . . .
