چند قطره دل
شبها را زياد براي آمدن يك جمله از تو ،
تا خروسخوان نشستم،
جمله كه نيامد هيچ،
رويايت را هم از دست دادم!
چه خياليست
گر گوشي براي شنيدن نيست
خودم هستم
خدايي هم هست!
تا كنون
از عاشقانه ها ،ترانه هايش قسمت من شد - آنهم لحظه اي چند-
حرفي نيست،
زندگي را مي فهمم!
بي ربط 3:
توي زندگي به هر شادي اي كه ميرسم ميگم اين حق من نيست،
حق من چيز خيلي بزرگتريه.
اين حرف كاملا درسته،
اما چقدر از همون شادي لذت ميبرم؟
آيا گاهي به اشتباه اين نگاهم باعث نمي شه كه قدر همين شاديها رو ندونم و
بي تفاوت از كنارشون رد شم؟
مگه نه اينكه لذت كامل ودرست بردن از لحظات شادي ،شكرگذاري به خاطر اون شاديه؟!
و سوال ديگه هم اينكه...
آيا حس رسيدن به يه هدف بزرگتر بايد باعث شه تا از لحظات رسيدن به اون هدف لذت نبريم؟
مثل اين ميمونه كه تويه مسافرت خوشيهاي مسيرو ول كني و فقط به مقصد(كه كامل هم مشخص نيست بهش برسي يا نه!)فكر كني!!!
واقعا اين هدف گرايي صرف خيلي از لحظه هاي خوب رو نمي سوزونه وبرامون سرد نمي كنه ؟
و باعث نمي شه آدم قدر خيلي از ظرافتهاي مهم و تاثير گذار زندگي رو ندونه؟
حتي باعث نميشه كه انگيزه تلاش آدم هم كمرنگ شه؟
اين آدما بعد يه مدت به آدمايي خسته و گرفته و پر گله و شكايت از همه كس و همه چي تبديل ميشن
كه خودشونو از زمين رونده و از آسمون مونده ميبينن !
اوني كه عاليترين و آسمونيترين هدف رو براي ما تعيين كرد كي گفته تو بايد حتما به هدف رسيده باشي تا آروم شي؟
مگه اون چيزي غير اين گفت ؟ :
فقط صادقانه سعي كن و از تلاشت لذت ببر،همين!
اينطوريه كه
هم به هدفت
هم به مسيرت
هم به لحظه لحظه هات
يه معنا وحيات جاودانه بخشيدي!
