نوشتن را بوسیدم و خواستم کنارش بگذارم،
چه حیف ...
کاش بهانه ای برای بوسیدن تو نیز بیابم!!
تمام میشوم شبی...کمی به من نگاه کن!
نوشتن را بوسیدم و خواستم کنارش بگذارم،
چه حیف ...
کاش بهانه ای برای بوسیدن تو نیز بیابم!!
ذره بینت را از روی سرم وردار،
دیگر حتی سلولهایم دارند راه رفتنشان را فراموش میکنند!
دل.ن:تازگیا فهمیدم بدبینی بعضی آدما ریشش فقط از روحیه حساسشونه...اینا بیشتر از هر کس دیگه خودشون اذیت میشن...اینو میشه دید!
دل.ن۱:دیگه تنها کسی که از وب داشتنم خبر نداشت صائب عزیزم بود ...یه جورایی همیشه این موضوع تو ذهنم بود(!) ... خوب الان میدونه
!
از بس که گفتند و گفتیم: دو دو تا میشود ۴ تا،
دیگر حتی لحظه ای هم به احتمال قلبهای واژگون - همان ۵ - نمی اندیشیم!
چه کنم ،
که بلندتر از همیشه که میخندی ، دلم واپَسَت میشود...
نکند کسی صدای شکستنت را نشنود !
چه کنم...
هی ... !
هیچ حواست هست ساده ترین حرفها هم میتواند تمام حرف یک دل باشد !؟
پ.ن: راستی من گفتم منو شناختن اما اسممو نگفتم ... : "منان قاسمی صا حبی " !
" عرفان صاحبی" اسمیه که زیر نوشته هام مینویسم !
۱.سلام به همه...!
۲. منو شناختن ... پس باید اسممو عوض میکردم: "روزینه ... سبزینه" !
۳.رفتنم برای تجربه شیرین (!!!) حس جدایی بود ... سخت بود!!!
۴.این مدت مطالب همتونو تا جایی که میتونستم میخوندم...فراموشتون نکردم!
۵.دوس دارم از کامنتای امین و سوفی تشکر کنم ... ازشون درس گرفتم!
۶.از این به بعد زود به زود آپ میکنم... منتظرم !
۷. جدی بگیرید!