۱. خیلی چیزها عوض شده ،
به جای آرامش نماز آرامش س.ک.س و سیگار نشسته ،
به جای آهنگ دعا هزار ترانه نشسته ،
به جای شلوار پارچه ای شلوار جین بر تنم نشسته ،
به جای موهای ساده فرق وسط موهای کوتاه فشن بر سرم ایستاده ،
به جای سری پایین، گردنی که دیگر ۱۸۰ درجه میچرخد برایم مانده ،
به جای شبهای دل نوشته و سکوت ،شبهای یک سر خواب و خستگی آمده ،
به جای .......................
راستش نمیدانم این وسط " من " چه شده ،
فقط میدانم خیلی چیزها عوض شده!!!!!!!!!!
پ.ن : شاید دیگر فقط باید به شروع فصل آخر چشم داشت!
۲. خیلی چیزها برای من مهم نبود ولی برای تو بود ،
خیلی چیزها هم برای من اهمیت داشت ولی برای تو نداشت ،
تازه دارم میفهمم که هر چیزی در زندگی می تواند مهم باشد!
۳. میدانم سختی که برسد میتوانم برایت تکیه گاهی آرام کننده باشم ،
اما نمیدانم برای خودم چقدر میتوانم تکیه گاه باشم!!
۴. اینبار که به دیدارم میایی
تو را به خدا موهایت را تا میتوانی پریشان کن ،
ته ابروهایت را تا میتوانی نگیر و بگذار بلند شود و کمانی،
میدانی که دوست دارم زیر چشمانت سیاه باشند ،
و از مانیکر کردن ناخن های کشیده ات لذت میبرم !
لباس زیرت را محکم کن تا چشمهایم راحت از روی لباس انحنای بدنت را بچرند ،
راستی خودت میدانی که شلوار دمپا گشاد چقدر دوست دارم ،
اگر می شود هنگام قدم زدن خودت را بیشتر به من بچسبان ،
و بر خلاف میلت گاهی هم دستانم را بگیر!
مانتوی سفیدی که با هم خریدیم را تن کن ،
و بیشتر شال سرت کن تا روسری!
.................................
پ.ن :همین ! منتظر بودین آخرش چه جوری شه؟
گاهی همین خواهشهای شاید کم ارزش حسی به نام خوشبختی رو در آدما ایجاد میکنن!